محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1107

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بگوى » بريره جواب داد : « به خدا به جز نيكى نميدانم ، تنها عيبى كه از عايشه مىگرفتم اين بود كه خمير مىكردم و مىگفتم مراقب آن باشد و به خواب مىرفت و مرغ مىآمد و خمير را مىخورد . » پس از آن پيمبر پيش من آمد كه پدر و مادرم و يكى از زنان انصار نيز حاضر بودند . من به شدت اشك مىريختم و زن انصارى نيز با من مىگريست . پيمبر بنشست و حمد و ستايش خدا كرد و گفت : « اى عايشه سخنان مردم را شنيده اى ، از خدا بترس و اگر بدى از آنچه مردم مىگويند مرتكب شده اى توبه كن كه خداى توبهء بندگان را مىپذيرد . » گويد : و چون پيمبر اين سخنان گفت اشكم بخشكيد و منتظر ماندم پدر و مادرم جواب پيمبر را بدهند اما چيزى نگفتند . به خدا پيش خودم حقيرتر از آن بودم كه خدا عز و جل درباره‌ام آيات قرآن نازل كند كه در مسجدها بخوانند و در نماز بياورند . اميد داشتم پيمبر خوابى به بيند و خدا كه بىگناهى مرا مىدانست دروغزنان را تكذيب كند يا خبرى دهد ، اما خودم را حقيرتر از آن مىدانستم كه قرآن درباره‌ام نازل شود . و چون ديدم كه پدر و مادرم سخن نمىكنند به آنها گفتم : « چرا جواب پيمبر خدا را نمىدهيد ؟ » گفتند : « به خدا نمىدانيم چه بگوييم » گويد : به خدا هيچ خانواده اى مانند خاندان ابو بكر در آن روز ، دچار بليه نشده است . چون ديدم كه پدر و مادرم خاموش مانده‌اند بگريستم و گفتم : « به خدا هرگز دربارهء آنچه گفتى توبه نمىكنم ، به خدا اگر به گفتهء مردم اعتراف كنم و خدا داند كه بىگناهم ، مرا تصديق مىكنى ، اما سخنى خلاف واقع گفته‌ام و اگر سخن كسان را انكار كنم ، تصديقم نمىكنيد . »